تبليغاتX
شبنم عشق

و چه شبنم وار...

نگاه کن من چه بی پروا چه بی پروا
به مرز قصه های کهنه می تازم

نگاه کن با چه سر سختی تو این سرما
برای عشق یه فصل تازه میسازم

یه فصل پاک یه فصل امن و بی وحشت
برای تو که یه گلبرگ زود رنجی

یه فصل گرم و راحت زیر پوست من
برای تو که با ارزش ترین گنجی

نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار
تن یخ بسته پروازو می بوسم


بیا گرم کن منو با سرخی رگ هات
من اون رگ های پر آوارو می بوسم

تورو می بوسم ای پاکیزه عریان
تورو پاکیزه مثل مخمل قرآن

طلوع کن من حرارت از تو می گیرم
ظهور کن من شهامت از تو می گیرم


بیا هیچکس مثل منو تو عاشق نیست
مثل ما عاشق و همسایه و همدم

بیا از شیشه سخت و بلند عشق
مثل ارابه نور رد بشیم با هم


نگاه کن من چه شبنم وار چه شبنم وار
به استقبال دستای خزون میرم

هراسم نیست از این سرمای ویرانگر


برای تو من عاشقانه میمرم ...

+ نوشته شده در 21 Dec 2006ساعت 11:28 AM توسط شبنم |
ای کاش...

 

 

من درکوچه ی دل اهسته قدم برمی داشتم که بوی محبت راحس کردم

حس غریبی سراپای وجودم را فرا گرفت

دنبال این بو را گرفتم

دیدم ادمی از جنس شبنم سیب

سیب سرخ محبت را در دست های کودک یتیمی گذاشت

و دست نوازش بر سرش می کشید

اهی کشیدم و از ان کوچه گذشتم 

خدایا!...

ایا کسی هم هست که دل ترک خورده ی مرا درمان کند...

 

 

 

کاش می دانستی که روزهایم بی تو چه سوت و کور است 

کاش می دانستی که چشمانم مدت هاست حریری از شبنم اشک 

بر روی خود کشیده است تا پس از تو دنیا را تار ببیند

کاش می دانستی که قلبم چگونه سرگردان کوچه پس کوچه های تنهایی شده

هر صبح تا غروب چشمان خسته ی من دوخته به قاب پنجره...

منتظر امدن تو خیره به بیرون است 

تا که شاید صدای قدمهایت در گوش کوچه بپیچد 

منتظرم تا که بیایی

چرا که می توای با لبخندی تمامی این فاصله ها را از میان بر داری

 

 

ای کاش احساس شبنم را درک می کردی

و با دستانت احساس خواب نیلوفر را بر هم نمی زدی

کاش می دانستی رنگ برگ سبز است یا زرد

کاش می دانستی که پرنده ی وجودم به دنبال اشیانی

است به وسعت تو

کاش اتش گرم عشق می شدی و تنم را از سرمای غم

تنهایی حفظ می کردی

کاش ...اما افسوس

تو پنداشتی که من هیچم

ولی،نخواستی بدانی که هیچ هم حرف هایی برای

گفتن دارد

حرف هایی از جنس شقایق...

+ نوشته شده در 17 Dec 2006ساعت 3:43 PM توسط شبنم |
تو را سوگند ...

تو را سوگند به اين دنيا و هستي

                           تو را سوگند به مينا و به مستي

تو را سوگند به عرياني طاهر

                                 تو را سوگند به زيبايي ظاهر

تو را سوگند به اشك و گريه يخ

                           تو را سوگند به اين دنياي مسلخ

تو را سوگند به تنهايي فرهاد

                           به شيرين كز فراقش گريه سر داد

تو را سوگند به ويراني مجنون

                                 به ليلي صبور و ديده پرخون

تو را سوگند به قلب چاك چاكم

                                   بتم اما ببين بر روي خاكم

غرورم را شكستم من برايت

                                بيا كه مي كنم هر دم صدايت

صدايم را تو بشنو راحت جان

                            از اين بشكسته هرگز رو مگردان


+ نوشته شده در 13 Dec 2006ساعت 2:0 PM توسط شبنم |
شبنمی

  

با تو مي روم،با تومي روم اي طلوع سبز

مي روم ،مي روم با تو

به صبح رويايي شعر

و بر دشت وسيع صميميت

خواهم غلتيد

و تو را در ايينه شبنم علف هاي بي ريا

خواهم جست با تو

 

شبنمی ازکنج مژگانت چکيد

                                 بردلم افــــتادوصدلاله دميد

همچنان آتش بجانم زدکه دل

                         شد سراسر شعله ودرخون تپيد

 

+ نوشته شده در 11 Dec 2006ساعت 4:4 PM توسط شبنم |
کوچه

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به سنگ زدي من رميدم نه گسستم

بازگفتم كه نتو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي دردامناندوه كشيدم

نگسستم نرميدم ...ـ

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم ...

+ نوشته شده در 11 Dec 2006ساعت 3:58 PM توسط شبنم |
تقديم به شبنم

ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش ... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش ... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش ... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري ؟؟؟

غروب شد .... خورشيد رفت .... آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ... ناگهان ستاره اي چشمک زد .. آفتابگردان سرش را پايين انداخت آري گلها هرگز خيانت نمي کنند ***

قلبت را خالي نگه دار ؛ اگر هم روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفر باشد . به او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم ... زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز دارم

نمي دانم چرا اين گونه هست ؟ وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني اما ، دلت بسته به مهر ديگري است . بي اعتنا مي گذري و عاشقانه به کسي مي نگري که دلش پيش تو نيست

روزي ستاره شانس از آسمون افتاد و بهم گفت : دوست خوب رو ميخواي يا دنيا رو ؟؟؟ من گفتم هيچ کدوم . چون يه دوست دارم که خودش يه دنياست

گفتم دوستت دارم . نگاهي به من کرد و گفت : چند تا ؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود

 

تنها بنايي که هرچه بيشتر بلرزد ، محکمتر

مي شود دل است . مثل دل من كه فقط واسه تو ميلرزه

اگر چه جاي دل درياي خون در سينه دارم

ولي در عشق تو دريايي از دل كم ميارم

آغاز کسي باش که پايان تو باشد 

اگه چشمات پرسيد بگو نديدمش ... اگه

گوش هات پرسيد بگو نشنيدمش ... اگه دستت لرزيد بگو مال سرماست ... اما اگه دلت لرزيد به خودت دروغ نگو چون دوستش داري

بخشندگي را از گل بياموز ، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند

اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي ؛ مطمئن باش سه چيز هميشه مال تو هست : خداي مهربون، فکرهاي قشنگ و قلب کوچيک من

گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي ..... گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي ..... گفتي زير باران بايد رفت رفتم ولي ... او نه چشم هاي خيس و شسته ام را و نه نگاه ديگرم را ؛ هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده

 

+ نوشته شده در 9 Dec 2006ساعت 4:2 PM توسط شبنم |
شعر دستهایم

د دستهايم برايت شعر مي نويسد اما تو هرگز نخواهي خواند . آتش عشق در چشمانم غوطه 

 مي خورد ولي تو هرگز نخواهي ديد ؛ نه تو هرگز مرا نخواهي فهميد و من با اين همه اندوه از کنارت خواهم گذشت و باز تو درک نخواهي کرد و تکه هاي قلبم را با تو قسمت مي کنم.
شايد هيچ اثري براين سرماي زمستاني نداشته باشد ؛ اما .......
براي لحظه اي مي تواني ،گرماي عشق واقعي را
در دستانت حس کني !!!!!!!!!!!!!!!

خوشا سوز عشق و خوشا  درد عشق

خوشا سينه ي پر درد عشق

خوشا عاشقان و شب تارشان

خوشا ناله هاي دل آزارشان

 

 

+ نوشته شده در 9 Dec 2006ساعت 11:58 AM توسط شبنم |
عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد درجواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگردباحسرت جواب داد:"هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
 
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی راکه ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين

+ نوشته شده در 9 Dec 2006ساعت 11:47 AM توسط شبنم |
یادت می یاد؟؟؟

يادت مياد حتي يه بار ، دلت واسه دلم نسوخت چشات يه بار نگاهشو ، به چشم عاشقم ندوخت يادت مياد تو روياهام ، قصري واست ساخته بودم تقصير من بود كه تورو ، به خوبي نشناخته بودم يادت مياد يه شب كه بارون ميچكيد از آسمون با التماس خواستم ازت ، يه امشبو پيشم بمون يادت مياد جواب تو ، يه خنده ساختگي بود

 

+ نوشته شده در 9 Dec 2006ساعت 11:41 AM توسط شبنم |
شبنم عشقی

تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق
تو مثل شبنم عشقی به روی پونه عاشق
تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری
تو مثل نم باران لطیف و پک و صبوری
تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته
تو مثل سایبان امیدی برای یک دل خسته
تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده یاسی و مثل غربت یک غم
تو مثل جذبه عشقی در انتظار رسیدن
در امتداد نوازش گلی ز عاطفه چیدن
تو مثل نغمه موجی غریب و آبی و ساده
شبیه شاخه گلی که افق به چلچله داده
تو مثل چکه مهری ز سقف سبز صداقت
تو مثل گریه شعری بروی صفحه غربت
تو مثل لذت رویا تو مثل شوق نگاهی
هزار مرتبه خورشید و صد افق پر ماهی
تو مثل لطف بهاری پر از شکوفه خواندن
تمام هستی من شد میان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه که هستی مرا به نام صدا کن
برای این دل سرگشته وقت صبح دعا کن

+ نوشته شده در 7 Dec 2006ساعت 7:55 AM توسط شبنم |
قلب ماسه ای

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را با یک چوب روی ماسه ها ترسیم میکرد. شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد!بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف صاف بشود شاید میخواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد این قلب ماسه ای جایی گیر نکند!از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود همان چیزی شده که دلش میخواست!به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند!برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای.حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت . نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد.برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود  . نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت.چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقیه راه را دوید.فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت.قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود...

+ نوشته شده در 6 Dec 2006ساعت 11:56 AM توسط شبنم |
دلیل عاشق شدن
مدتهاست كه دنبال معني بي مفهوم عشقم . چيست اين عشق؟ كه هر كس از راه ميرسد اداعايش ميكند. دليل عاشق شدن چيست ؟ و چطور ميتوانم آن را مزه كنم در صورتي كه حتي معني اش را نمي دانم. كمي كه بيشتر مي انديشم و واژه عشق را در ذهن حلاجي ميكنم تنها به اين نكته ميرسم كه عشق فقط لايق يكيست: { خدا }

                                                       

+ نوشته شده در 6 Dec 2006ساعت 8:10 AM توسط شبنم |
عشق

عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است، عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است، عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است

 

+ نوشته شده در 6 Dec 2006ساعت 8:6 AM توسط شبنم |
عزیز مهربون
عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت؟

+ نوشته شده در 6 Dec 2006ساعت 8:5 AM توسط شبنم |
خورشید

آخرين خواهش امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم// خورشيد فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم// ديگه نميخواد با چشات هاليم کني زياديم// بهم بگي بايد برم بايد ازت دل بکنم// دوستت دارم براي تو فقط يه حرف ساده بود// غافل از اينکه قلب من منتظر اشاره بود// بدرقه لازم ندارم دارم ميرم عزيزترين// نذار بمونه زير پا اين آخرين خواهشمه// قلبمو بردار از زمين

+ نوشته شده در 6 Dec 2006ساعت 8:3 AM توسط شبنم |
دخترک بی عاطفه
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشق اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

+ نوشته شده در 4 Dec 2006ساعت 8:36 PM توسط شبنم |
عشق خدایی

اگر کلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلبهاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم

+ نوشته شده در 4 Dec 2006ساعت 8:31 PM توسط شبنم |
شبنم

 

صبحگاهان که چشمانم را می گشايم تا روزی ديگر را شروع کنم ، در آن لحظه به تو می انديشم . وقتی که دستانم را برای مناجات با خدای خويش به سوی آسمان می برم ، حتی در آن لحظه نيز به تو می انديشم . در نگاهای خسته مردمان در دستان گرم دوستانم و در صدای زيبای مادر ، در بهار زمانی که شکوفه ها را به نظاره می نشينم ، به تو می انديشم . وقتی که شبنم باران به روی ديدگانم می چکد ، در آن لحظه قلبم پر از ياد تو می شود و به تو می انديشم . وقتی که در هياهوی کار لحظه ای از يادم ، در آن لحظه قلبم پر از ياد تو می شود

 

+ نوشته شده در 4 Dec 2006ساعت 2:41 PM توسط شبنم |
Lovee

  عشق شبنم    

+ نوشته شده در 3 Dec 2006ساعت 9:56 PM توسط شبنم |