برای لحظه ای چون یاس بودن
زمستان غریبی را شکستن
و چون آینه با احساس بودن
برای شهر بی بارانی دل ها



تو یعنی لحظه ای باران گرفتن
تو یعنی در دل پژمردگی ها
به یاد یک فرشته جان گرفتن
در آن آغاز بی پایان رویش
که از باغ افق گل چیده بودی
از آن لحظه که احساس دلم را
به امواج نگاهت دیده بودی


چه زیبا شبنمی از آرزو را
به روی لادن روحم نشاندی
دلت مرز عبور آسمان بود
و من را به دل این مرز خواندی

نگاه شرقی ات را تا همیشه به گل پونه های وحشی بسپار.
آن ها هرصبح مجنون وار ترانه های دل انگیزی را در گوش علف ها زمزمه می کنند.
علف ها از شبنم صبحگاهی تر و بره هادر هوس اند ! تا غزل آبی عشق را
از زبان علف ها بشنوند٫...
و این... راز پونه ای وحشی است.
نجوایت را در گوش گل پونه ها زمزمه کن.



سلام دوستهای گلم
