در بزم تو ای امید بس چنگ زدیم
صد راه ترانه با دل تنگ زدیم
از زلف تو آخر گرهی باز نشد
پس جام دل خون شده بر سنگ زدیم
![]()
یک روز دلم بستر توفان ها بود
گهواره مهر پرور جان ها بود
امروز کویری است عطشناک افسوس
آن دل که طربخانه باران ها بود
![]()
از کوه بر آمدیم و با رود شدیم
در گیر به آن چه جان به فرسود شدیم
ما چشمه جوشنده پکی بودیم
در راه دریغا که گل آلود شدیم
![]()
گفتند که غم دولت جاوید گرفت
گفتند که یاس جای امید گرفت
گفتیم چراغ باده روشن بادا
تاریکی اگر خانه خورشید گرفت
![]()
دیدم که چکید خوشه پروینم
پر ریخت نهالکم گل سیمینم
بیدار شدم شمع تکاپو می کرد
شب بود و تو رفته بودی از بالینم
![]()
سر برده به سینه کوه و ماتم دارد
با دره بسی حکایت غم دارد
ای باد چه رفته در شب که سنگ
در چشم کبود خویش شبنم دارد ؟

آواره دراین سپیده های خاموش
می پیچم و باز می گشایم آغوش
ای پنجره های خفته چشمم به شماست
من نغمه دره های خاکستر پوش
![]()
فریاد زدم به باغ ما بید شکست
در برکه روشن رخ خورشید شکست
بشنید سراسر شب این قصه و صبح
نالید ندانستی و امید شکست
![]()
آویخته بید خسته گیسو بر آب
شبنم نتراویده هنوز و تن شب
در سایه برگ و بته ها رفته به خواب
گلزار طرب وادی خاموشان شد
خونابه دل باده می نوشان شد
شهری که در آن عشق عروسی می کرد
امروز ولایت سیه پوشان شد
![]()
شد کامروا دوست ز ناکامی من
خندید چو شعله بر من و خامی من
پیمانه شدم که آبرویم بخشند
می رنگ دگر داد به بدنامی من
![]()
چشمم به کران شب نگه می ساید
وین راه به غم در شده را می پاید
گویند که رفته بر نمی گردد باز
اما دل من می تپد : او می آید
![]()
خم شد لب جوی و سایه بر آب افکند
یک لحظه نظر بر رخ شاداب افکند
پس پنجه فرو برد به موج گیسو
در هر برش موی سیه تاب افکند
![]()
در جاده آفتاب ره می پویم
در چشمه ماهتاب تن می شویم
فرزند شب و روزم و پرسان پرسان
ای آینده شهر تو را می جویم
![]()
یک شب به هوای موی تو چنگ به دست
شط غم آوازم ره بر شب بست
ناگشته گل ستاره سیراب افسوس
فواره هر ترانه در اوج شکست
![]()
بر پنجه پا بر آمد آن یار و پرید
تا از سر شاخسار سیبی را چید
بسترد به سینه گرد آن را و فشرد
بر سرخی سیب کال دندان سپید
![]()
از سوختگان باز پری می خواهند
خاکستر شعله پروری می خواهند
آنان که ز یک قفس جدامان کردند
آواز غم آلوده تری می خواهند
![]()
موجی است که می کند سر از دریا بر
بالنده و رقصنده و دامن گستر
میلش همه پرواز و رهایی است ولی
در می شکند فرود می آرد سر
![]()
مه بر سر خاربوته ها کاکل بست
لغزید ز کوه و دره ها را پل بست
پیچید به گرد جنگل ابریشم وار
یک دسته گل بهاری بی گل بست
![]()
ای جوی بیا به هم هم آوا گردیم
با چشمه و شط و رود یک جا گردیم
پیوند کنیم روشنی با پاکی
باشد روزی دوباره دریا گردیم
![]()
با کوه غمت چو کوه سنگی کردم
با پنجه عشق تو پلنگی کردم
می رفتی و من بر سر راهت پیچان
ره بگرفتم دره تنگی کردم
![]()
از دامنه افق سیاهی می رست
بر راه دراز باد منزل می جست
می خفت صداهای پراکنده دشت
در برکه پرنده ای سر و تن می شست
![]()
باد است و پرکنده به هر سو پر من
در جنگل خاموش خزان پرور من
پر بار تر از غمم ببین باغم را
ای سرکش ای امید ناباور من
![]()
از کوی وفا به سنگ دورم گردند
در خانه غم زنده به گورم کردند
بگشایم اگر سینه به پیش تو شبی
بینی که چه با دل صبورم کردند
![]()
تا روی به باغ بامداد آوردم
ای گمشده گل تو را به یاد آوردم
پوییدمت و نجستمت در صحرا
آن گاه گلی چو گردباد آوردم
![]()
با شعله ات ای امید دلبسته منم
بیدار نگهدار تن خسته منم
در چشم شب سیاه می سوزم و باز
آن شمع به راه صبح بنشسته منم
![]()
چون چنگ گشویدم جهان بر پا شد
قانون فلک پر از نوای ما شد
پیچید گل و ستاره با آتش و آب
تا عشق پدید آمد و غوغا ها شد
![]()
بگرفته غم غروب کوهستان را
پوشانده غبار مه ره چشمان را
پاییز نشسته بر همه دره ولی
من می شنوم بوی گلی پنهان را
![]()
آن شد که به خویشتن نیاز آوردم
آب شده را به جوی باز آوردم
بس تشنه دویدم و ندادندم آب
بشکستم و جان چشمه ساز آوردم
![]()
بر گرد ازاین راه و فراموشم کن
ای عشق به مرگ خود سیه پوشم کن
می سوزم من می شنوی می سوزم
ای آتش آبی شو و خاموشم کن
![]()
غم آمد و از دریچه بر من نگریست
کاین توده پر ملال جان سوخته کیست
گفتند که ابر است ز پا تا سر اشک
غم چون باران سراسر شب گریست
![]()
گلدان دلم درون آن یاد تو گل
بر ویرانی هایم بنیاد تو گل
پر بر کش از سینه این خاک خموش
ای در همه کویر فریاد تو گل
![]()
با باغ منت گر سر جنگ است چه باک
از غنچه من دل تو تنگ است چه باک
گل آوردم به خانه گل آوردم
گلدان اگر از سفال و سنگ است چه باک
![]()
با شبنم مهر برگ و بارم تر کن
بنشین به کنار من مرا باور کن
در من بنگر بهار در من رویا است
می بوی مرا پس آن گهم پر پر کن
![]()
مرغی به قفس کردم و بردم بر او
مرغی همه صوتش غم آتش پر او
افسوس پرنده را گریزاند از شوق
بر جا دل تنگ من و چشم تر او

![]()



شبنمی از عشق از چشمانم افتاده بود




