تبليغاتX
شبنم عشق

با شبنم مهر برگ و بارم تر کن

 در بزم تو ای امید بس چنگ زدیم
صد راه ترانه با دل تنگ زدیم
 از زلف تو آخر گرهی باز نشد
 پس جام دل خون شده بر سنگ زدیم

 


 یک روز دلم بستر توفان ها بود
 گهواره مهر پرور جان ها بود
 امروز کویری است عطشناک افسوس
 آن دل که طربخانه باران ها بود

 


از کوه بر آمدیم و با رود شدیم
 در گیر به آن چه جان به فرسود شدیم
 ما چشمه جوشنده پکی بودیم
 در راه دریغا که گل آلود شدیم 



 گفتند که غم دولت جاوید گرفت
گفتند که یاس جای امید گرفت
 گفتیم چراغ باده روشن بادا
 تاریکی اگر خانه خورشید گرفت



دیدم که چکید خوشه پروینم
 پر ریخت نهالکم گل سیمینم
بیدار شدم شمع تکاپو می کرد
 شب بود و تو رفته بودی از بالینم



سر برده به سینه کوه و ماتم دارد
 با دره بسی حکایت غم دارد
 ای باد چه رفته در شب که سنگ
در چشم کبود خویش شبنم دارد ؟



آواره دراین سپیده های خاموش
می پیچم و باز می گشایم آغوش
ای پنجره های خفته چشمم به شماست
 من نغمه دره های خاکستر پوش



فریاد زدم به باغ ما بید شکست
در برکه روشن رخ خورشید شکست
 بشنید سراسر شب این قصه و صبح
نالید ندانستی و امید شکست



آویخته بید خسته گیسو بر آب
 پیچیده در امواج سپید مهتاب
شبنم نتراویده هنوز و تن شب
 
در سایه برگ و بته ها رفته به خواب



گلزار طرب وادی خاموشان شد
خونابه دل باده می نوشان شد
شهری که در آن عشق عروسی می کرد
 امروز ولایت سیه پوشان شد



شد کامروا دوست ز ناکامی من
 خندید چو شعله بر من و خامی من
 پیمانه شدم که آبرویم بخشند
 می رنگ دگر داد به بدنامی من



چشمم به کران شب نگه می ساید
وین راه به غم در شده را می پاید
گویند که رفته بر نمی گردد باز
 اما دل من می تپد : او می آید



خم شد لب جوی و سایه بر آب افکند
 یک لحظه نظر بر رخ شاداب افکند
پس پنجه فرو برد به موج گیسو
در هر برش موی سیه تاب افکند



در جاده آفتاب ره می پویم
در چشمه ماهتاب تن می شویم
فرزند شب و روزم و پرسان پرسان
ای آینده شهر تو را می جویم



یک شب به هوای موی تو چنگ به دست
شط غم آوازم ره بر شب بست
ناگشته گل ستاره سیراب افسوس
فواره هر ترانه در اوج شکست



بر پنجه پا بر آمد آن یار و پرید
تا از سر شاخسار سیبی را چید
بسترد به سینه گرد آن را و فشرد
بر سرخی سیب کال دندان سپید



از سوختگان باز پری می خواهند
 خاکستر شعله پروری می خواهند
آنان که ز یک قفس جدامان کردند
 آواز غم آلوده تری می خواهند



موجی است که می کند سر از دریا بر
 بالنده و رقصنده و دامن گستر
میلش همه پرواز و رهایی است ولی
در می شکند فرود می آرد سر



مه بر سر خاربوته ها کاکل بست
لغزید ز کوه و دره ها را پل بست
پیچید به گرد جنگل ابریشم وار
یک دسته گل بهاری بی گل بست



ای جوی بیا به هم هم آوا گردیم
 با چشمه و شط و رود یک جا گردیم
 پیوند کنیم روشنی با پاکی
باشد روزی دوباره دریا گردیم



با کوه غمت چو کوه سنگی کردم
با پنجه عشق تو پلنگی کردم
می رفتی و من بر سر راهت پیچان
ره بگرفتم دره تنگی کردم



از دامنه افق سیاهی می رست
 بر راه دراز باد منزل می جست
 می خفت صداهای پراکنده دشت
 در برکه پرنده ای سر و تن می شست



باد است و پرکنده به هر سو پر من
 در جنگل خاموش خزان پرور من
پر بار تر از غمم ببین باغم را
 ای سرکش ای امید ناباور من



 از کوی وفا به سنگ دورم گردند
 در خانه غم زنده به گورم کردند
 بگشایم اگر سینه به پیش تو شبی
بینی که چه با دل صبورم کردند



تا روی به باغ بامداد آوردم 
 ای گمشده گل تو را به یاد آوردم
پوییدمت و نجستمت در صحرا
آن گاه گلی چو گردباد آوردم

با شعله ات ای امید دلبسته منم
بیدار نگهدار تن خسته منم
در چشم شب سیاه می سوزم و باز
آن شمع به راه صبح بنشسته منم



چون چنگ گشویدم جهان بر پا شد
قانون فلک پر از نوای ما شد
پیچید گل و ستاره با آتش و آب
تا عشق پدید آمد و غوغا ها شد



بگرفته غم غروب کوهستان را
پوشانده غبار مه ره چشمان را
 پاییز نشسته بر همه دره ولی
من می شنوم بوی گلی پنهان را

 


 آن شد که به خویشتن نیاز آوردم
 آب شده را به جوی باز آوردم
بس تشنه دویدم و ندادندم آب
 بشکستم و جان چشمه ساز آوردم



بر گرد ازاین راه و فراموشم کن
 ای عشق به مرگ خود سیه پوشم کن
می سوزم من می شنوی می سوزم
ای آتش آبی شو و خاموشم کن



غم آمد و از دریچه بر من نگریست
کاین توده پر ملال جان سوخته کیست
 گفتند که ابر است ز پا تا سر اشک
غم چون باران سراسر شب گریست



گلدان دلم درون آن یاد تو گل
بر ویرانی هایم بنیاد تو گل
پر بر کش از سینه این خاک خموش
ای در همه کویر فریاد تو گل



با باغ منت گر سر جنگ است چه باک
از غنچه من دل تو تنگ است چه باک
گل آوردم به خانه گل آوردم
گلدان اگر از سفال و سنگ است چه باک



با شبنم مهر برگ و بارم تر کن 
 بنشین به کنار من مرا باور کن
 در من بنگر بهار در من رویا است
 می بوی مرا پس آن گهم پر پر کن


مرغی به قفس کردم و بردم بر او
مرغی همه صوتش غم آتش پر او
افسوس پرنده را گریزاند از شوق
بر جا دل تنگ من و چشم تر او

 

 

+ نوشته شده در 21 May 2007ساعت 12:8 PM توسط شبنم |
شبنمی از عشق

                              

افق بود 

بر بالای درخت گلابی ای نشسته بودم
دشت را و گاوها را نظاره می کردم
باد پائیزی آرام اما سرد می وزید
گنجشک ها در شاخه های اطرافم بازیگوشی می کردند
احساساتم دوباره اوج برداشت
تو را دیدم که سوار بر باد آرام بسویم می آیی
نزدیک شدی
نزدیک تر
آرام و زیباتر از همیشه بودی
با لبخندی بر لبانت و با آن نگاهت در حالی که مرا می نوردید نزدیک شدی ودر کنارم نشستی
دستت را بر روی دستم گزاردی
من هنوز مات بودم
چشمانم را بستم و صورتم را برگرداندم
بویت همچون بوی رز سرخ  آرامش بخش بود و مشامم را نوازش می داد
چشمانم را گشودم و موهایت را که در باد غوطه می خوردند دنبال کردم
تلاطم موهایت امواج شوریده ی دلم را هر چه بیشتر وحشی میکرد
انگار دنیای دیگری بود
پلکی زدی و صورتت را به طرفم برگرداندی
در حالی که یاقوت سرخ لبانت جلایشان را هر آن و هر لحظه بیشتر میکردند
و در آن لحظه من مرده بودم
و تو بودم
منی و مائی نبود
هر چه بود تو بودی
دستم را میفشردی اما قلبم را در اختیار داشتی
کاش قلبم را میشکافتی


کاش وجودم را آتش میزدی
کاش مرا میبوسیدی
داشتی نزدیکتر میشدی
نفست را بر پوستم حس میکردم
چشمانم را بستم
رطوبت نفست کمتر شد
شتابان چشم گشودم
باد تو را داشت میبرد
انگشتانت بر دستانم میلغزیدند و دور میشدند
و تو مغموم از رفتنت مرا با چشمانت فریاد میزدی
بانگی زدم که طنینش غرش صاعقه را یادآوری میکرد
قطره ای اشک از گونه هایم سر خورد و بر گلابی ای که بر شاخه آویزان بود نشست
 شبنمی از عشق از چشمانم افتاده بود
بدنم داغ بود
چشمانم سرخ و دستانم سست
تو در امتداد افق دور میشدی و من انگار که غم اعصار بر من تحمیل شده است می گریستم
آفتاب در پشت کوه ها گم میشد و تو نیز ناپدید می گشتی
سوار باد آمدی
سوار باد رفتی
رفتی،باز رفتی،و باز من باید بگریم
آه ای ابر
نم،نم
ببار

بر من تنهـا ببار


+ نوشته شده در 7 May 2007ساعت 6:22 PM توسط شبنم |
مِثِ دونه هاي شبنم

چيک و چيک و چيک ، اشکاي کوچيک ،


از چشماي تو ،‌ دونه به دونه ، مِثِ دونه هاي شبنم ، ريختن و شدن يه رودخونه.


رودخونه دلش خونه نمي خواست ، ابر مي خواست ، هوا مي خواست ،


به جاي يک تخت قشنگ ، زير سقف خونه مون ، دلش مي خواست بره برسه به آسمون ،


ستاره ها رو برداره ، بياره تو چشمات بذاره.

يه روز که خورشيد خانومي، خسته شد و خوابش گرفت ، رفت و پشت کوه افتاد،


رودخونه ء کوچولوي ما تو دلِ شب بي سر و صدا راه افتاد.

رودخونه ء کوچولوي ما يه دل ِ کوچيک‌ِ بلوري داشت.


نه خورده داشت ، نه سنگ داشت ، نه شيشه داشت ، نه رنگ داشت ،


نه شور بود ، نه تنگ بود ، نه سوخته بود‌ ، نه تلخ بود و نه خاکي روش نشسته بود.

رودخونهء ما تو دلِ کوه پيچيد و پيچيد و تمام صخره ها رو ديد،


به هر کدوم که مي رسيد، دلِشو مي ذاشت تو دستش، نشونيِ راه مي پرسيد.


ولي مي دوني ، صخره ها حرف اونو نفهميدن،


هر کدوم تا شنيدن رودخونه مي خواد کجا بره فقط بهش مي خنديدن.


رودخونه ء ما دونه به دونه ، ريز و درُشت ، دلِ همه شون رو شست،


رودخونه ء ما فکر مي کنه هيچ کسي قصدش بد نيست ،


دَِلِش مي گفت خوب معلومه کسي که راه نمي ره نشونيِ راه بلد نيست!

صبح روز بعد رودخونه ء ما رفت و رسيد به صحرا.


صحرا دِلش کويره ، ماسه داره ، موش داره ، مار داره ،


يه جاهايي هم که گُل داره ، زير گُلاش خار داره.


ماسه ها نه خودشونو تکون دادن ، نه راه بهش نشون دادن
.


کِشون کِشون رودخونه ء ما دِلشو کشيد رو ماسه ها
.


رودخونه دلش خط افتاد ، ولي غلط و درست ، تمام ماسه ها رو شُست
.


آخه مي دوني ، رودخونه ء ما تا اون موقع هيچ دشمني نداشت
.


دلش هنوز فکر مي کنه همه چي رو مي شه دوست داشت.

غروب که شد رودخونه ء ما رسيد کنار دريا.


خورشيد خانوم که خسته شد، چشماي سرخش بسته شد،


يواش بواش هِلک و هِلک ماه بزرگ و مهربون،


ستاره ها رو دونه به دونه روشن کرد، چسبوندشون کنج سقف آسمون.


سفره ء قلب دريا، پر از عکس ستاره شد
.


از شوق و ذوق دريا ، رودخونه ء کوچولوي ما قلبش هزار پاره شد
.


رودخونه ء کوچولوي ما به آرزوش رسيده بود
.


آخه مي دوني، اون تا حالا هيچ عکسي از ستاره ها نديده بود
.


دلش مي گفت هر جايی نور فراوونه، حتما ستاره بارونه

 

صبح روز بعد رودخونه ء ما گم شده بود تو دريا.


دنبال سقف آسمون ، دنبال ماه مهربون ، هي دنبال ستاره گشت
.


رودخونه ديگه هيچي نداشت؛ نه ستاره، نه آرزو، نه راه پيش، نه برگشت
.


دلش مي گفت اگر حواسش جمع بود، ستاره هاش گم نمي شد
.


آخه مي دوني، رودخونه که مطمئن بود ستاره ها رو ديده بود با هيچي آروم نمي شد.

تو فکر يک راه فرار، رودخونه ما گريه کنون اشک ريزون رفت و رسيد به آبشار.


گرومب گرومب از اون بالا خودش رو کوبوند به صخره ها.

یادته یه روز رودخونه ء ما یه دل کوچیک بلوری داشت؟


رودخونه دلش شکسته بود. تلخ بود و خسته بود.


دلش حالا خط خطی بود. هزار سنگ و شیشه داشت
.


گُل قلبِ رودخونه، مث يک بوته ء خار ، نه ساقه داشت نه ريشه داشت
.


حالا ديگه قلب رودخونه هيچ جايی رو نمی شوره
.


رودخونه ديگه هيچ کسی رو دوست نداره، دل کوچيکش واسه شُستن زيادی شوره
.


رودخونه هنوز فکر مي کنه ، دريا دوستش نداشته
.


آخه مي دوني،

دلش مي گه دريا اگر دوستش داشت، ستاره هاشو هيچ وقت از تو دلش ور نمي داشت

 

 

 

+ نوشته شده در 24 Apr 2007ساعت 1:48 PM توسط شبنم |