تبليغاتX
شبنم عشق

شبنم به خورشید لبخند زد

یه شب شبنم کوچولویی روی برگی نشسته بود و از تیرگی و سردی شب دلش گرفته بود.

اون آرزوی دیدن خورشید و صبح رو داشت. به هر حال شب به پایان رسید و آفتاب در اومد.

شبنم به خورشید لبخند زد و خورشید تابیدوتابیدوتابید .

وجود شبنم ذره ذره بخار شد و از بین رفت .

آخرین ذرات شبنم با خود چه می گفتند؟؟؟؟؟؟؟

 

 

هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن
تو هم این زهر تلخ نفرت و نوش کن

آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست
همون بهتر بری مارم فراموش کن

تو آبروی عاشقی رو پاک بردی
دارم جدی میگم برای من مردی

چه قدر ساده بودم که باورت کردم
عزیزم بودی و خونم رو میخوردی

توکه بریدی و دوختی و بهونه ساختی
اما بدون که تو عاشقی باختی
عشقو چه ارزون و مفت فروختی

باختی
باختی

یاد میگیرم از تو اینو که برم به یک بهانه
اسم این کارو بزارم راه حل عاشقانه

توی اوج اشک عشقی
یاد میگیرم که بخندم
هرکی سوخت و باخت مهم نیست
مهم اینه من برندم

از تو آینه ساخته بودم
به چه سادگی شکستی
توی کارت مونده بودم
اما ثابت کردی پستی

من به غصه وا نمیدم
به تو هم بها نمیدم
تو فقط یه نقطه بودی
من تورو صدا میدیدم

 

+ نوشته شده در 25 Jun 2007ساعت 4:58 PM توسط شبنم |