تبليغاتX
شبنم عشق

افسون

در بیگانگی و دوری دستها، لبان زیبا میشکفد
و شبنم شادیهای گمشده اش رویای گریز را به خواب میبرد
و او کلام را ترک گفت و کلام را برگزید که مگر در عظمت پستیها و در توانایی شکستها شادی او را دریابد:
او که بر او پیشی گرفت و او که آنها شود...


رهرو تندگذر آرام میگیرد
و در راز شگفت چشمها بر بی نهایت ظلمت مینگرد
و بر نارنجی یک سپیدی از دست رفته، لبان زیبا سخن بیگانه را آغاز میکند:
......................................
پرتو این جادو بر تو باد
باشد که سیلهای نایافته در اعماق فراموشی پایان پذیرد...
شکست نقش دیدار، التهاب آنسوها را بر گریز میگسترد
و رنج سرگردانی، آرامش افسون را در هم میشکند:
مرا با این دریاهای مرده کاری نیست؛
آن اقیانوس پرخروش،
اقیانوس من،
کجاست؟
..........
بگذار تو هم رفته باشی
بگذار همه رفته باشند
توفان عظیم، صدای ربوده را باز نخواهد آورد
لرزه ی آخرین تپش، افسون حضور را بدرود میگوید:
آری داستان را پایان دهیم!
اما لبان زیبا، کدام داستان را؟
داستانی که هرگز آغاز نشد؟
پرده یی ناگشوده فروافتاد.
و چه زیباست افسانه ی یک پرده ی ناگشوده!

+ نوشته شده در 11 Mar 2009ساعت 9:17 AM توسط شبنم |